ناگهان خانم اشراف زادهای که همیشه برایش لباس میدوختم ، امد کنارم و گفت :الهه جون می خوام همین الان اندازهٔ نامزدم رو بگیری و واسش بهترین لباس رو بدوزی. رفتم تو اتاق و بدون هیچ توجهی به چهرش اندازش رو گرفتم و بعد از تموم شدن کارام تمام وسایل هایم را جمع کردم و اماده رفتن شدم. همین که چرخیدم تا بروم ، بازویم را محکم گرفت و گفت : تو اینجا چیکار می کنی ؟ سرم را بالا گرفتم و وقتی دیدم که همون افسر رویا
ادامه مطلب
برچسب: زندگی,برای,
نویسنده: رادین شاکری
تاريخ: جمعه
3 شهريور
1396 ساعت: 6:03