زندگی برای عشق3
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 6:03
ناگهان خانم اشراف زادهای که همیشه برایش لباس میدوختم ، امد کنارم و گفت :الهه جون می خوام همین الان اندازهٔ نامزدم رو بگیری و واسش بهترین لباس رو بدوزی. رفتم تو اتاق و بدون هیچ توجهی به چهرش اندازش رو گرفتم و بعد از تموم شدن کارام تمام وسایل هایم را جمع کردم و اماده رفتن شدم. همین که چرخیدم تا بروم ،...
زندگی برای عشق
-
تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 10:01
دوباره دستم را گرفت و گفت:منم خوشحالم چون از تنهایی و یکرنگی درمیام و میتونم با تو خوش بگذرونم. همانند باز و بسته کردن چشم ، یک هفته به سرعت گذشت و من بیشتر و بیشتر به مردی که تا حالا نه دیده بودمش و نه درموردش شنیده بودم ، وابسته و یا به عبارت دیگر علاقمند شده بودم تا جایی که زندگی پس از بازگشت به